سلام .
امروز میخواستم در باره آدرس وبلاگم یه توضیحی بدم.
من که کوچیک بودم مادرجون(مادربزرگم)یه داستانی رو برام تعریف میکرد:
روزی بود روزگاری بود.توی یه بیابون کنار یه قنات ۷تا بید کاشته بودن.این بیدا رو یه خط مثل یه ردیف سرباز سرپا بودن.برای رسیدن به آب خیلی تلاش می کردن...اما بیابون خشک بود.فقط همون قناتی که نزدیکش بودن آب داشت اونم تو عمق زیاد تو دل خاک.
این هفتا بید برای رسیدن به آب تلاش میکردن،ریشه میزدن که به آب برسن...
اما صبر نداشتن بعضی هاشون.زودی نا امید می شدن...خشک می شدن،عمرشون تموم می شد.اونای دیگه هم با دیدن مرگ بیدهای دیگه ناامید میشدن.اما یه بید،اونی که بیشترین فاصله رو با قنات داشت مایوس نشد،روپاش موند با خودش گفت:
اگه من تلاش نکنم می میرم،مثل بیدای دیگه.من باید سعی خودم رو بکنم...اگه سعی کنم و صبر داشته باشم،خدا حتماً کمکم می کنه...
اون بید سعی خودش رو کردو ناامید نشد.آخرش یه روزی که دیگه جونی براش نمونده بود،یه روزی که آخرین ذره ی قدرتش رو برا ریشه دووندن گذاشته بود،ته عمیق ترین ریشش یه احساس خنکی شیرین کرد.آره اون موفق شده بود...به آب رسیده بود.درسته که سال های زیادی از اون موقع میگذره،اما اون بید هنوزسرپاست،تونسته سایه ای برای مسافرای خسته باشه که حتی برای یه لحظه از گرمای بیابون دور باشن.
مادرجون همیشه که به اینجای قصه میرسید می گفت:ببین دخترم،همه ی ما یکی رو اون بالا داریم که خیلی مهربونه.یکی که هیچ وقت تنهامون نمیزاره.اگه حتی تمون عالم و آدم بهت پشت بکنن،اون پشت و پناهته.همون که وقتی میخوای کاری بکنی اسمش رو میاری،وقتی به مشکل بر میخوری صداش میزنی.بدون خیلی بزرگه،بدون بیشتر از خودت تورو دوست داره...
یادش بخیر مادرجون.خدا بیامرزدش.دلم براش به اندازه یه دنیا تنگه...
گاهی وقتا که دلم میگیره میگم:کاشکی خدا منو میبرد پیش مادرجون.
اما یاد داستان هفت بید می افتم،یاد بید هفتم.
آره چرا من نتونم اون بید هفتم باشم؟
تو روزگاری که بهترینم منو تنها گذاشت با یادآوری همین قصه تونستم سرپا بشم دوباره.
برای همینه که آدرس وبلاگم بید۷ هست.آخه منم بید هفتمم... |